اینجا ایران است سرزمینِ ایمان
رصد جنوب-از استثمار روباه پیر تا چکش استبداد شوروی، از ماه بی فروغ عثمانی تا شمشیر جهل صدام را سرزمین ایران به خود دیده. جغرافیایی به لطافت هنر، سخاوت عشق، شهامت تفکر، و کرامت انسان. مردمانی که نور را بر تمدن بشری تاباندند و بر زمین نهالِ خِرد کاشتند.
اینجا ایران است، سرزمین ایمان. اینجا ایران است، دیار مهر، قلمرو صلح، خطه ی عهد و پیمان. اینجا نجوای حق و حقیقت صدای رشد کودکی ست. اینجا زخم های استکبار جهانی از خزر تا خلیج همیشه فارس بر تن میهن ریشه دوانده.
اینجا ایران است، ایرانِ ما. اشک های سیاهِ خودنویسم، سپیدی ذهن و برگه هایم را خاکستری کرده. قلم از خودم خشمگین تر است.
مرور می کردم، تاریخِ شفاهی را مرور می کردم. مثل همیشه سکوتِ بورژوازی داخلی، آرزوی سلطه گری کاپیتالیست های خارجی و تَوهماتِ دوستی با سرمایه داری. نظاره می کردم، کلماتِ خوش قواره ی بدبویی که از دهانِ دوستانِ مثلاً روشنفکر، سایه بر نورِ واقعیت انداخته. آنها که دست در دستِ رسانه های پوپولیستی بیگانه، وطن را نه برای مردم، بلکه برای خود می خواستند.
مفسرانِ طمع و تفسیرگرانِ طماع. همان هایی که درِ باغِ سبز نشان، ولی جنگ هدیه دادند و این روزها اساتیدِ تحریف و سفسطه، سوغاتِ ناملایمات را برای مردم و خود در چراگاه های امن زیست می کنند. بجای راه حل های سازنده، واژه ها را تبدیل به سنگ هایی بر پیکره ی پیشرفت کردند. گویی که دیگر هیچ فردا و امیدی نیست. مسخ شده ی تایید های اپوزوسیون و مسحور شده ی لایک های مجازی. برایشان این رویاپردازی ها تا جایی پیش رفت که عمو سام را برادر خطاب! و ساختن را به سازش افول دادند.
“به آمریکا اعتماد نکنید”، “سازش با آمریکا مشکلات را حل نمی کند”، “اعتماد به غرب راه حل مشکلات نیست”. صدایی آشنا از تریبونِ حسینیه ی امام (ره) که نشنیده گرفته شد. بجای آبیاری بومی از چشمه های گوارای وطن، نوشابه ی خارجی بر پای درخت اقتصاد ریختند!. وعده هایشان یادآورِ شعارهای تبلیغاتی پهلوی بود. ایران، ژاپن می شود!. پادشاهی که بر سرش تاجِ بریتانیایی، گوشش به غرب، چشمانش به سامورایی ها و دهانش از کورش می گفت. جشن ها و سفره های رنگین برای دُولِ خارجی به ارزش ۵۰۰ میلیون دلار ، در حالی که ملت با افزایش تورم ۳۲۰ درصدی گندم مواجه بودند.
تاریخ گواه می دهد که راهِ سوخته را نباید رفت. ولی دوستان گوششان بدهکار نبود تا به امروز که غرب، قلاده های صهیونیسم را باز کرده تا به خیال خود ایران را ویران کند. بی خبر از بذرهایی که باکری ها کاشتند و امروز درختانِ تنومندی شدند. در حالی این متن را می نویسم که سمفونی پدافندها در آسمانِ شهرم، برایم یادآورِ خاطراتِ پدرم از جنگ هشت ساله ست و اینبار نوبت ماست که بگوییم: «مهدی بیا، نمی دونی چه جای باصفایی، آرزو می کردم کاش تو هم اینجا بودی، اگه بودی تا همیشه با هم می موندیم.» [ آخرین مکالمات مهدی باکری قبل از شهادت ]
یادداشت از ایمان خبازی
انتهای پیام./
بازدیدها: 72





